لغت نامه دهخدا
تاسه زده. [ س َ / س ِ زَدَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مبتلا بتاسه. ( ناظم الاطباء ).
تاسه زده. [ س َ / س ِ زَدَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مبتلا بتاسه. ( ناظم الاطباء ).
( صفت ) مبتلی به تاسه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در پتکانههای شکلی، تاسهها آرایه ایی بوده و بر سازهٔ دیگری آویز هستند.
💡 درد آرزومندی را بهبودی نخاست و سودای تاسه و تلواس را سودی نرست، شعر:
💡 چيزى نگذشت كه عمر آمد. من (به پاس وظيفه ) او را به درون خانه راه ندادم. او بازگشتو دوباره آمد و تاسه دفعه وى را بازگرداندم. با او گفتم: