لغت نامه دهخدا
تاب گیری. ( حامص مرکب ) تاب گرفتن:
همان بیکران از جهان ایزد است
کزو تاب گیری بدانش بد است.فردوسی.
تاب گیری. ( حامص مرکب ) تاب گرفتن:
همان بیکران از جهان ایزد است
کزو تاب گیری بدانش بد است.فردوسی.
تاب گرفتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای پسر یک ره نمی گیری ز احوالم خبر گشته ام چون بلبل از دست غمت یک مشت پر
💡 گفت گل؛ ای هوشمندِ رفتههوش چوُن پیامی گیری از برقِ خموش؟
💡 نصیب خال ز کنج دهان خوبان نیست ز گوشه گیری مردم حلاوتی که مراست
💡 همه بندگانیم و فرمان تراست چو آزار گیری ز ما جان تراست
💡 تو به یک قطره خون ترک وضو گیری و ما سیل خون از مژه رانیم و طهارت نرود
💡 پس به دست خویش گیری تیشهای میزنی بر خانه بیاندیشهای