بیداد گشتن

لغت نامه دهخدا

بیداد گشتن. [ گ َ ت َ ] ( حامص مرکب ) ستمگر شدن. ظالم گشتن:
چنان دادگر شاه بیداد گشت
به بیدادی کهتران شاد گشت.فردوسی.به اول دادگر بود و به آخر بیداد گشت. ( نوروزنامه ). || ظلم و ستم شدن:
همه رنج و تیمار من باد گشت
همان دین زردشت بیداد گشت.فردوسی.

فرهنگ فارسی

ستمگر شدن ٠ ظالم گشتن ٠

جمله سازی با بیداد گشتن

💡 حریف دادخواهان نیستی بیداد کمتر کن چو گل بر میفروزی گر بگیرد خار دامانت

💡 یک‌ چند ز شرق‌، غرب‌ شد خوار بر غرب رسید جور و بیداد

💡 نخورده لقمه‌ای از خوان رزق خود بی‌دود نبوده لحظه‌ای از دست بخت خود بیداد

💡 سزد گر با دل پژمان کنم یاد درود از بسته ی زنجیر بیداد

💡 که بیداد مردیست سقلاب شاه به بیداد تازد سوی مهر و ماه

💡 ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج مکن شادمان دل به بیداد گنج