لغت نامه دهخدا
بسر درافتادن. [ ب ِ س َ دَ اُ دَ ] ( مص مرکب ) به زمین افتادن. عَثر. ( منتهی الارب ). عثار. ( منتهی الارب ). عثیر. ( منتهی الارب ).
بسر درافتادن. [ ب ِ س َ دَ اُ دَ ] ( مص مرکب ) به زمین افتادن. عَثر. ( منتهی الارب ). عثار. ( منتهی الارب ). عثیر. ( منتهی الارب ).
بزمین افتادن عثر عثار عثیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با آنکه سودایِ دستیافتن به شناساییِ مطلق و حقیقتِ یقینی، سودایی است دستنیافتنی؛ اما همین شور شناسایی و رویارویی با مشکلهایِ ناگشودنیِ فلسفی است که شکُفتگیِ هستیِ اصیلِ انسانی را در پی میآورد و با آنکه راهی که بدینسان پیموده میشود، به یقین نمیانجامد، با اینهمه، پیمودنِ چنین راهی است که از یکسو، آدمی را به مقام دانستگی میرساند؛ و از سوی دیگر، او را از حقیقتْشمردنِ پندارهایِ خویش و درافتادن به دامهای گوناگون، بازمیدارد.
💡 حضور عافیتگر مقصد سعی طلب باشد چرا همّت، ره از پا درافتادن نمیگیرد