لغت نامه دهخدا
بستاخ وار. [ ب ُ ] ( ق مرکب ) گستاخ وار. گستاخانه. دلیرانه. جسورانه: اگر تکلیف از میان برخیزد بستاخ وار یکدیگر را بتوانند دید. ( کیمیای سعادت ). و رجوع به گستاخ وار شود.
بستاخ وار. [ ب ُ ] ( ق مرکب ) گستاخ وار. گستاخانه. دلیرانه. جسورانه: اگر تکلیف از میان برخیزد بستاخ وار یکدیگر را بتوانند دید. ( کیمیای سعادت ). و رجوع به گستاخ وار شود.
گستاخ وار گستاخانه دلیرانه جسورانه اگر تکلیف از میان برخیزد بستاخ وار یکدیگر را بتوانند دید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدان ها شد و آمد آغاز کن چو بستاخ گشتی سخن سازکن
💡 پیر طریقت گفت: بنده که وابسته حق بود و شایسته مهر، او را بعنایت بیارایند و بفضل بار دهند، و بمهر خلعت پوشانند، و بکرم بنوازند، تا بستاخ گردد. آن گه میان غیرت و مهر میگردانند، گهی غیرت در دربندد، تا زبان رهی در خواهش آید. گهی مهر در بگشاید تا رهی بعیان مینازد.