لغت نامه دهخدا
بحار زندن. [ ب ُ زَ دَ ] ( اِخ ) موضعی در بخارا. ( ناظم الاطباء ). شعوری این نام را بحار زندان ضبط کرده است. ( ج 1 ورق 817 ).
بحار زندن. [ ب ُ زَ دَ ] ( اِخ ) موضعی در بخارا. ( ناظم الاطباء ). شعوری این نام را بحار زندان ضبط کرده است. ( ج 1 ورق 817 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تابد چو تابه، پیکر ماهی درون آب برقی ز خنجرتکند ار جلوه در بحار
💡 کجا چو کلک و کف و تیغ تو بود ابری که هر یکی بگهر پاشیند رشک بحار
💡 با آتش هوای تو چون باد تر نگشت جویای دُر وصل ترا از بحار پای
💡 252- بحار: ج 70، ص 321؛ نقل از داستانهاى بحارالانوار، ج 4، ص 39.
💡 56- بصائرالدّرجات: ج 5، ب 11، ص 67، بحار: ج 48، ص 45، ح 26.
💡 گردد دل نهنگ ز هر موجه ای دو نیم گر یاد تیغ او گذرد در دل بحار