اعمی الطلیطلی

لغت نامه دهخدا

اعمی الطلیطلی. [ اَ مَطْ طُ ل َ طَ / طُ ] ( اِخ ) رجوع به ابوجعفر البیری شود.

جمله سازی با اعمی الطلیطلی

💡 دوای دیدهٔ من کن ز سرمه قدمت که آن غبار به از توتیاست اعمی را

💡 هست محجوب ز انوار جمالت زاهد تاب خورشید کجا دیده اعمی دارد

💡 کجا اعمی به بیند نور خود باز کز آن شرحی دهد اینجا خبرباز

💡 فلک چو اعمی بر جای خود فرومانده نظاره چشم کواکب بر او به استهزی

💡 گر خیال فر تو اعمی بدل صورت کند گردد از نور دلش در وقت روشن بین بصر

💡 این جهان چون کف است و جان دریا هر که کف را گزید ماند اعمی