لغت نامه دهخدا
کین گیر.( نف مرکب ) کین گیرنده. کین کش. انتقامجو. کینه جو. کینه توز: المؤمن لیس بحقود؛ مؤمن کین گیر نبود. ( کیمیای سعادت غزالی ). رجوع به کین گرفتن شود.
کین گیر.( نف مرکب ) کین گیرنده. کین کش. انتقامجو. کینه جو. کینه توز: المؤمن لیس بحقود؛ مؤمن کین گیر نبود. ( کیمیای سعادت غزالی ). رجوع به کین گرفتن شود.
کین گیرنده. کین کش. انتقامجو. کینه جو. کینه توز. المومن لیس بحقود مومن کین گیر نبود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به کین پدر بنده را دست گیر ببخشای بر جان کاوس پیر