کوچگه

لغت نامه دهخدا

کوچگه. [ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) کوچگاه:
از آن کوچگه رخت پرداختند
سوی کوچگاهی دگر تاختند.نظامی.در کوچگه اوفتاد رختم
چون سست شدم مگیر سختم.نظامی.در عالم اگرچه سست خیزیم
در کوچگه رحیل تیزیم.نظامی.و رجوع به کوچگاه شود.
|| کنایه از دنیا. کوچگاه: آنچه حالی است می بینی و سفرهای دگر را فراموش کرده ای، چنانکه در این کوچگه این عقبات درآمده ای، سفرهای بسیار کرده ای و همه را فراموش کرده ای. ( کتاب المعارف ).
سر از لهو پیچید و گوش از سماع
که نزدیک شد کوچگه را وداع.نظامی.نیوشنده به، گر غم خود خورد
که اونیز از این کوچگه بگذرد.نظامی.رجوع به کوچگاه شود. || زمان کوچ کردن. ( آنندراج ). هنگام کوچ و رحلت. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به کوچگاه شود.

جمله سازی با کوچگه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که از کوچگه هرکه یایید خرد / واگر تیغ دارند مردان گرد

💡 بیا تا به عبرت نگاهی کنیم وز این کوچگه رو به راهی کنیم

💡 که از کوچگه هرک یابید خرد وگر تیغ دارند مردان گرد

💡 نیوشنده به گرغم خود خورد که او نیز از این کوچگه بگذرد

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز