کهربایی

لغت نامه دهخدا

کهربایی. [ ک َ رُ ] ( ص نسبی ) منسوب به کهربا. ( ناظم الاطباء ). || به رنگ کهربا.( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): چهره از بیم کهربایی گشته. ( ظفرنامه از امثال و حکم ص 1476 ). || ( اصطلاح فیزیک ) مغناطیسی. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - منسوب به کهربا. ۲ - مغناطیسی.

جمله سازی با کهربایی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو یاد لعل او آرم که از تب کهربایی شد به یاد آن عقیق لب، چکد از دیده مرجانم

💡 در سال ۱۳۸۰ ه.ق با تلاش‌های علی اصفهانی کهربایی -از تجار کربلا- ضریحی از نقره بر این آستان قرار گرفت.

💡 در سال ۱۳۳۹ خورشیدی به کوشش علی اصفهانی کهربایی -از بازرگانان کربلا- ضریحی از نقره بر این آستان قرار گرفت.

💡 زسوز عشق او شد کهربایی استخوان من که روی صبح را خورشید تابان زرد می سازد

💡 فلکم جواب گوید که کسی تهی نپوید که اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی

💡 برگ کاهم، لیک از بی طالعیها بر سرم جذبه شوقی نیامد، کهربایی برنخورد

گی خار یعنی چه؟
گی خار یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز