لغت نامه دهخدا
پیکرنمای. [ پ َ ک َ ن ُ / ن ِ / ن َ ] ( نف مرکب ) نماینده و نشان دهنده پیکر:
چو پیکر برانگیخت پیکرنمای
شه از پیش پیکر تهی کرد جای.نظامی.
پیکرنمای. [ پ َ ک َ ن ُ / ن ِ / ن َ ] ( نف مرکب ) نماینده و نشان دهنده پیکر:
چو پیکر برانگیخت پیکرنمای
شه از پیش پیکر تهی کرد جای.نظامی.
( صفت ) نماینده و نشان دهند. پیکر: چو پیکر برانگیخت پیکر نمای شه از پیش پیکر تهی کردن جای. ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بهطور کلی نقاشیهای روی سفال در یونان تلفیق نامحسوسی از انتزاع و نقوش پیکرنمای دوبعدی است. در اواخر هنر یونان نقاشیها به واقعگرایی و عمقنمایی حرکت میکند.