پیکارجوی

لغت نامه دهخدا

پیکارجوی. [ پ َ / پ ِ] ( نف مرکب ) پیکارجو. که پیکار جوید. که رزم کردن خواهد. که نبرد کردن خواهد. که حرب طلبد:
بسی نامدار انجمن شد بر اوی
بر آن هفت فرزند پیکارجوی.فردوسی.بر اسبش نشانم ز پس کرده روی
از ایدر کشان با دو پیکارجوی.فردوسی.هر آنگه که شد پادشا کژّگوی
ز کژّی شود زود پیکارجوی.فردوسی.بدو گفت خسرو چه گفتی بگوی
نه انده گساری نه پیکارجوی.فردوسی.چنین پاسخ آورد خسرو بدوی
که ای بیهده مرد پیکارجوی.فردوسی.یکی را ز زندان بنزدیک اوی
فرستاد کای گرد پیکارجوی.فردوسی.که سیمرغ خواند ورا کارجوی
چو پرنده کوهیست پیکارجوی.فردوسی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که پیکار جوید آنکه رزم کردن خواهد پیکار جو: هر آنگه که شد پادشاه کژ گوی ز کژی شود زود پیکار جوی. ( شا. بخ ۲۲۸۸: ۸ )

جمله سازی با پیکارجوی

💡 پس از رخنه پیکارجویان فلسطینی در پیرامون غزه ساعت‌ها طول کشید تا ارتش اسرائیل با اعزام سرباز برای ضد حمله پاسخ دهد.

💡 در ادامه جنگ داخلی سوریه، پیکارجویان اسلام‌گرای عضو جبهه النصره، موفق شدند تا در تاریخ ۱۴ فوریه ۲۰۱۳ میلادی، کنترل شهر شداده را از دست نیروهای دولتی درآورند.

💡 با سلب آهن است؛ مردم پیکارجوی با علم آتش است:عالم زنهارخوار

💡 در ادامه جنگ داخلی سوریه، پیکارجویان اسلام‌گرای عضو جبهه النصره، موفق شدند تا در تاریخ ۱۴ فوریه ۲۰۱۳ میلادی، کنترل شهر شداده را از دست نیروهای دولتی درآورند.اما بعدها این شهر به دست داعش افتاد.

💡 نزدیک به ۱۳۰ نفر در حملات پیکارجویان در شهرهای کربلا و رمادی کشته شدند. [۴]

دتر یعنی چه؟
دتر یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز