پای دربند
لغت نامه دهخدا
پای دربند. [ دَ ب َ ] ( ص مرکب ) مُقیّد. مغلول:
عالمت یوز پای دربند است
واعظت مرغ دانه در منقار
این یکی چون کند تمام سخن
وآن دگر کی کند بکام شکار.اوحدی.
فرهنگ فارسی
مقید مغلول، ( صفت ) مقید مغول.
جمله سازی با پای دربند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بمرگ خویشتن دل کرده خرسند نشسته دست بر سر پای دربند
💡 پای دربند آن و این چه کنی خودسری باش و کار از سر گیر