هجم

لغت نامه دهخدا

هجم. [ هََ ] ( ع مص ) در مغاک فروشدن چشم کسی. || همه شیر پستان دوشیدن. || آرمیدن چیزی. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || چشم فروخوابانیدن. ( منتهی الارب ). اطراق. ( اقرب الموارد ). || سکوت. ( اقرب الموارد ). || ویران کردن خانه را. ( منتهی الارب ). هدم. ( اقرب الموارد ). || راندن کسی را. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || خوی آوردن. ( منتهی الارب ). روان شدن عرق. ( اقرب الموارد ). || زایل و سست شدن بیماری. ( منتهی الارب ). || چهارپا را شدید راندن. ( اقرب الموارد ).
هجم. [ هََ / هََ ج َ ] ( ع اِ ) خوی و عرق. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || کاسه بزرگ.ج، اهجام. ( منتهی الارب ). قدح ضخم. ( اقرب الموارد ).
هجم. [ هََ / هََ ج َ ] ( اِخ )آبی است مر بنی فزاره را. ( منتهی الارب ). و ابن اعرابی در نوادر گوید آبی است و موضعی است مر بنی فرازه را.و در شعر عامربن طفیل مذکور است. ( معجم البلدان ).

فرهنگ فارسی

آبی است مر بنی فزاره را و ابن اعرابی در نوادر گوید آبی است و موضعی است مر بنی فزاره را.

جمله سازی با هجم

💡 ثم اطربنی باشعار العجم و اطردن همتا علی قلبی هجم

💡 عـلى (عـليـه السـلام ) دربـاره حـجتهاى الهى در روى زمين چنين مى فرمايد: هجم بهم العلمعـلى حـقـيقة البصيرة، و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استعوره المترفون، و انسوابـمـا اسـتـوحـش مـنـه الجـاهـلون، و صـحـبـوا الدنـيـا بـابـدان ارواحـهـا مـعـلقـةبالمحل الاعلى، اولئك خلفاء الله فى ارضه و الدعاة الى دينه:

💡 هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة، و باشروا روح اليقين، واستلانوا ما استعورهالمترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبو الدنيا بابدان ارواحها معلقةبالمحل الاعلى...(1)

💡 قشر جوان، قشرى است كه مى شود از آن همه جور استفاده را كرد قشر جوان قشرى استكه مى تواند اقتصاد ما را اداره كند. قشر جوان مى تواند خود را درمقابل هجمات فرهنگى، نظامى و سياسى مجهز كند.