منکح
لغت نامه دهخدا
منکح. [ م َ ک َ ] ( ع مص ) نکاح. ج، مناکح. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). زن کردن و مجامعت کردن. ( زوزنی ).
منکح. [ م ُ ک ِ ] ( ع ص ) نکاح کننده. وصلت دهنده. بجای آورنده مراسم تزویج:
ایهاالمنکح الثریا سهیلا
عمرک اﷲ کیف یلتقیان.( مرزبان نامه چ 2 بارانی ص 136 ).رجوع به انکاح شود.
جمله سازی با منکح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 منکح و مسکن و سماع و لقا وعده دادهست مر ترا فردا