لغت نامه دهخدا
ملکک. [ م ُ ل َک ْ ک َ ] ( ع ص ) درشت اندام پرگوشت. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
ملکک. [ م ُ ک َ ] ( اِ ) گیاهی که خبازی نیز گویند. ( ناظم الاطباء ). نوعی از بید. ( آنندراج ).
ملکک. [ م ُ ل َک ْ ک َ ] ( ع ص ) درشت اندام پرگوشت. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
ملکک. [ م ُ ک َ ] ( اِ ) گیاهی که خبازی نیز گویند. ( ناظم الاطباء ). نوعی از بید. ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به صد حیلت به خون دل به عمری کردهام حاصل محقّر ملککی ویران وجوه نیم نانی را