مقرور

لغت نامه دهخدا

مقرور. [ م َ ] ( ع ص ) خنک و سرمارسیده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). خنک و سرمازده و سرمارسیده و گرفتار سرما. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ):
پنجه سرو و شاخ گل گویی
دست مفلوج و پای مقرور است.مسعودسعد.تهتز فی الکأس من ضعف و من هرم
کانها قبس فی کف مقرور.ابی فراس ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).|| یوم مقرور؛روز سرد. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

خنک و سرما رسیده. خنک و سرمازده و سرمارسیده و گرفتار سرما.

جمله سازی با مقرور

💡 و مذكور است كه مردى از يمامه سه تن از فرزندان خود را دفن كرد و نشست و دو دست رابر زانوها حلقه كرد و قوم راطلبى كرد و با آنها به صحبت پرداخت، چنان كههمانامصيبتى به او نرسيده است. گفتندش چرا ياد از فرزندان نمى آورى و رسم عزامرتب نمى دارى ؟ گفت: مرگ خاصه آنهانبوده و هر صاحب حياتى را مقرور است و تنها نهمن در دنيا مصيبت زده شده ام و فايده اى در جزع نمى بينم مرا در اين صورت بر چه امرملامت مى كنيد.