رخت انداختن

مترادف‌ها

کوچ کردن، نقل مکان کردن

لغت نامه دهخدا

رخت انداختن. [ رَ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) یا رخت انداختن در جایی. کنایه از اقامت کردن. از حرکت بازایستادن و ماندن. توقف کردن در جایی:
گفتی از آن حجره که پرداختند
رخت عدم در عدم انداختند.نظامی.سپه را یکی بانگ برداشت سخت
که دیگر مران خر بینداز رخت.( بوستان ).

فرهنگ معین

( ~. اَ تَ ) (مص ل. ) اقامت کردن، فرود آمدن.

فرهنگ فارسی

کنایه از اقامت کردن از حرکت باز ایستادن و ماندن.

ویکی واژه

اقامت کردن، فرود آمدن.

جمله سازی با رخت انداختن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 هست با قد دو تا برگ اقامت ساختن زیر دیوار شکسته رخت خواب انداختن

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران