لغت نامه دهخدا
بانگ برخاستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بانگ برآمدن.بانگ آمدن. فریاد بلند شدن. آواز آمدن:
چو خورشید برزد سر از برج گاو
ز گلزار برخاست بانگ چکاو.فردوسی.یکی بانگ برخاست اندر میان
ببودند لشکر همه شادمان.فردوسی.
بانگ برخاستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بانگ برآمدن.بانگ آمدن. فریاد بلند شدن. آواز آمدن:
چو خورشید برزد سر از برج گاو
ز گلزار برخاست بانگ چکاو.فردوسی.یکی بانگ برخاست اندر میان
ببودند لشکر همه شادمان.فردوسی.
بانگ بر آمدن بانگ آمدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای مثال مرده در صندوق گور می توان برخاستن بی بانگ صور