بانگ برخاستن

مترادف‌ها

بانگ زدن، فریاد کشیدن

متضادها

سکوت کردن

لغت نامه دهخدا

بانگ برخاستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بانگ برآمدن.بانگ آمدن. فریاد بلند شدن. آواز آمدن:
چو خورشید برزد سر از برج گاو
ز گلزار برخاست بانگ چکاو.فردوسی.یکی بانگ برخاست اندر میان
ببودند لشکر همه شادمان.فردوسی.

فرهنگ فارسی

بانگ بر آمدن بانگ آمدن

جمله سازی با بانگ برخاستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ای مثال مرده در صندوق گور می توان برخاستن بی بانگ صور

💡 ناگهان با بانگ برخاستن یک مرد در میان بازار شلوغ، تمام توجه مردم به سمت آن نقطه معطوف شد و همه با تعجب به آنجا نگریستند.

💡 در میانه شب، با بانگ برخاستن صدای زنگ خطر، ساکنان ساختمان با عجله و اضطراب از خواب برخاستند تا وضعیت آتش‌سوزی را بررسی کنند.

💡 با بانگ برخاستن فریاد پیرمرد، تمام اهالی روستا به سمت جنگل دویدند تا ببیندند چه اتفاق وحشتناکی برای آن حیوان زخمی افتاده است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران