بریشمین

لغت نامه دهخدا

بریشمین. [ ب َ ش َ ] ( ص نسبی ) ابریشمین:
چنگ بریشمین سلب کرده پلاس دامنش
چون تن زاهدان کز او بوی ریای نو زند.خاقانی.- بریشمین کلاه؛ که کلاه ابریشمین دارد:
پیله که بریشمین کلاه است
از یاری همدمان راه است.نظامی.

جمله سازی با بریشمین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 رو کن به شهی کز او بپوشید اشکوفه بریشمین قبایی

💡 حله های بریشمین در وی نبود در بهار لطفش دی

💡 بدین کسادی ابریشم و گرانی شعر لباس من ز چه معنی بریشمین ندهند؟

💡 گاو عنبر فکن برهنه تن است خر بربط بریشمین افسار

💡 آن زن با پوشیدن لباسی با بافت بریشمین و بسیار لطیف، در مراسم رسمی شب گذشته تمام توجه مهمانان را به سمت خود جلب کرد.

💡 پارچه‌های بریشمین به دلیل نرمی و درخشندگی خاصی که دارند، همیشه در طراحی لباس‌های مجلل و شب‌های خاص مورد توجه طراحان مد قرار می‌گیرند.

💡 لمس کردن این پارچه بریشمین حسی از آرامش و تجمل را به انسان منتقل می‌کند که با بافت‌های معمولی و خشن کاملاً متفاوت است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران