بلاجوی

لغت نامه دهخدا

بلاجوی. [ ب َ ] ( نف مرکب ) بلاجوینده. بلاجو. جوینده بلا. جوینده بدبختی و فساد. فتنه جوی. تجسس بلا و فتنه کننده، خواه به قصد دفع آن از خود یا دیگری و خواه به قصد متوجه ساختن به دیگری:
بجوئید گفت این بلاجوی را
بداندیش و بدکام و بدگوی را.فردوسی.کسی کو بلاجوی گردان بود
شبیخون نه آیین مردان بود.فردوسی.کسی کو بر شاه بدگوی بود
بر اندیشه بد بلاجوی بود.فردوسی.بلاجوی باشد گرفتار آز
من و خانه من بعد نان و پیاز.سعدی.بلاجوی راه بنی طی گرفت
بکشتن جوانمرد را پی گرفت.سعدی.|| بمناسبت فتنه جویی بر معشوق، صفت عاشق آید. از اسماء عاشق است.( آنندراج ).

جمله سازی با بلاجوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو دیدارش اندر خور خوی بود ستمکاره بود و بلاجوی بود

💡 معشوق بلاجوی ستمگر دارم وز آب دو دیده آستین تر دارم

💡 ازیشان هر یکی ببر بلاجوی سر شمشیرشان ابر بلا بار

💡 تو تا غرقه نهٔ جویان خویشی درون چَه بلاجویان خویشی

💡 آه کامشب یاد مژگان بلاجوی کسی خار حسرت در دل غمدیدهٔ جویا شکست

💡 فتنه انگیزی، بلاجویی و کژ در جهان چون آن بت عیار نیست

پرچم ایران یعنی چه؟
پرچم ایران یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز