لغت نامه دهخدا
کمین گر. [ ک َ گ َ ] ( ص مرکب ) کمین ور. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به کمین ور شود.
کمین گر. [ ک َ گ َ ] ( ص مرکب ) کمین ور. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به کمین ور شود.
کمین ور.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرافراز نستوه با آن سپاه کمین برگشادند و بستند راه
💡 مکش چو صید تو گشتم کز ابروی خوبان کمان فتنه ز هر گوشه در کمین دارم
💡 چنان شد که گر برگشودی کمین شه چرخ را در ربودی ز زین
💡 چندان نسیم عشق تو بنشست در کمین کآخر چو گل به باد فنا داد رخت من
💡 چه کنم کجا گریزم ز کمان ابروی او گر ازین کمان گریزم اجلست در کمین هم
💡 نه برقی در کمین، نه تندبادی در نظر دارد به امید چه یارب خوشه ما دانه می بندد؟