لغت نامه دهخدا
تلخ ابرو. [ ت َ اَ ] ( ص مرکب ) آنکه دارای ابروی گره دار و پرچین باشد. ( ناظم الاطباء ). تلخ رو. تلخ جبین. ( آنندراج ). رجوع به تلخ رو شود.
تلخ ابرو. [ ت َ اَ ] ( ص مرکب ) آنکه دارای ابروی گره دار و پرچین باشد. ( ناظم الاطباء ). تلخ رو. تلخ جبین. ( آنندراج ). رجوع به تلخ رو شود.
آنکه دارای ابروی گره دار و پر چین باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 موجی است که تاج از سر فغفور رباید چینی که ز ابروی تو ای تلخ جبین خاست
💡 ز تلخی کس نزد در ابروان چین که خود شیرین و عهدش بود شیرین
💡 شدی خندان و بیرون آمدی ابرو ترش کرده عجایب چاشنیها میرسانی تلخکامان را
💡 تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی
💡 ابر را دریا به روی تلخ از سروا نکرد چین ابرو مانع حرص گداکی می شود؟