لغت نامه دهخدا
بی سعادتی. [ س َ دَ ] ( حامص مرکب )کیفیت و حالت بی سعادت. بدبختی. ناکامی و نامرادی: پیراهن بی سعادتی ز سر درکش، صدره جفا چاک زن. ( مجلس چهارم سعدی ).
بی سعادتی. [ س َ دَ ] ( حامص مرکب )کیفیت و حالت بی سعادت. بدبختی. ناکامی و نامرادی: پیراهن بی سعادتی ز سر درکش، صدره جفا چاک زن. ( مجلس چهارم سعدی ).
کیفیت و حالت بی سعادت بدبختی ٠ ناکامی و نامرادی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه صبر ماند و نه هوش و نه عقل ماند و نه دین سعادتی ست که از دست دشمنان جَستم
💡 مادر اسکندر چنین دعایش کرد: خداوند ترا سعادتی دهد که خردمندان به خدمتت خیزند. و خردی ترا ندهد که سعادتمندان به خدمتت گیرند.
💡 به دل اسیر هوای تو گشت خاقانی اگر به جان برهد هم سعادتی مرد است
💡 طایفه سرچم لو: از چند تیره و هوز از جمله، توشمال شفیع خان، شیربگ، هوز مهدی بگ، هوز نظره، هوز میرمحمد، هوز احمد، هوز چراغعلی، هوز سعادتی تشکیل شده است.
💡 هله عاشقان صادق مروید جز موافق که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
💡 در بوستان بخت درخت سعادتی فرهنگ و دانش است همه برگ و بار تو