خورشیدرخ
لغت نامه دهخدا
خورشیدرخ. [ خوَرْ / خُرْ، رُ ] ( ص مرکب ) خورشیدچهره. خوبرخ. خوب روی. جمیل:
کتایون خورشیدرخ پرز خشم
به پیش پسر شد پر از آب چشم.فردوسی.او سمن سینه و نوشین لب و شیرین سخنست
مشتری عارض و خورشیدرخ و زهره لقاست.فرخی.
فرهنگ فارسی
خورشید چهره خوبروخ
فرهنگ اسم ها
اسم: خورشیدرخ (دختر) (فارسی) (کهکشانی) (تلفظ: khorshid-rokh) (فارسی: خورشیدرخ) (انگلیسی: khorshidrokh)
معنی: آن که چهره اش چون خورشید می درخشد
جمله سازی با خورشیدرخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 هر کجا طلعت خورشیدرخی سایه فکند بیدلی خسته، کمربسته چو جوزا برخاست
💡 بت شکرسخن پستهدهان میگذرد مَهِ خورشیدرخ مویمیان میگذرد