جان خواستن

لغت نامه دهخدا

جان خواستن. [خوا / خا ت َ ] ( مص مرکب ) جان سلب کردن:
غمت هر لحظه جانی خواهد از من
چه انصاف است چندین جان که دارد.بدرچاچی ( از ارمغان آصفی ).رجوع به جان خواه شود.

فرهنگ فارسی

جان طلب کردن

جمله سازی با جان خواستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی سر و پای توام گرچه به جان خواستن ای دل و جان رهی دردسر آورده‌ای

💡 منتظر بنشسته‌ام تا دررسد از پی جان خواستن پیغام تو

💡 خواهی که بیازمائی این دوست مرا جان خواستن تو بین و جان دادنِ من

💡 عشق ورزیدن و جان خواستن از بوالهوسی است هرکه دارد غم جانانه، ز جان می‌گذرد

💡 منتظر بنشسته‌ام تا در رسد از پی جان خواستن پیغام تو

علمداری یعنی چه؟
علمداری یعنی چه؟
رسوب‌گذاری یعنی چه؟
رسوب‌گذاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز