بیهوده گوی

لغت نامه دهخدا

بیهوده گوی. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) بیهوده گو. هزال. بَذی. هوب. هذاء: رجل هذاءة؛ مرد بسیار بیهوده گوی از بیماری یا خواب. صیغ؛ کذّاب بیهوده گوی سخن آرا. ابی العبر؛ بیهوده گوی فسوس کننده. ( منتهی الارب ):
شاعر که دید با قد کاونجک
بیهوده گوی و نحسک وبوالفنجک ؟منجیک ( از حاشیه لغت فرس اسدی نخجوانی ).بسا خودنمایان بیهوده گوی
که باشند در بزمگه رزمجوی.امیرخسرو.رجوع به بیهده گوی شود.

فرهنگ فارسی

( بیهوده گو ی ) ( اسم ) آنکه سخنانش یاوه و بیفایده باشد یاوه گوی

جمله سازی با بیهوده گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به شیرینی توان بستن لب بیهوده گویان را ز هر کس بشنوی تلخی، دهانش پر ز شکر کن

💡 چه بیهوده گویی که پاینده مانم تو مانی، اگر زندگانی نپاید؟

💡 ای که در عالم ندانی حالت درد فراق تا کیم بیهوده گویی در ره وصلش بکوش

💡 ز پند ناصحان بی نمک پرشور شد گوشم ازین بیهوده گویان خانه زنبور شد گوشم

💡 بیهوده گوی داند همچون درآیم آنکس کو اشتری ندارد با این قطار بسته

💡 با دم معدود، از بیهوده گویی لب ببند مفلسان را هیچ عیبی بدتر از اسراف نیست

تذو یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز