امپراتوری ساسانی، که پس از اشکانیان از سال ۲۲۶ میلادی قدرت را در دست گرفت و برای چهار قرن تداوم یافت، در واپسین دوران حیات خود با چالشهای ساختاری و اجتماعی عمیقی دست به گریبان بود. به زعم بسیاری از پژوهشگران، نقطه عطف آغاز انحطاط این قدرت عظیم، به ویژه پس از دوران فرمانروایی خسرو انوشیروان (از ۵۳۱ تا ۵۷۹ میلادی) رقم خورد. اگرچه عصر انوشیروان به مثابه اوج شکوه مدیریتی و نظامی ساسانیان تلقی میشود، اما تحلیلها نشان میدهند که «شمارش معکوس سقوط» دقیقاً از همین نقطه آغاز گردید. اصلاحاتی که در این دوره، بهویژه در حوزه مالیات و کشاورزی، صورت گرفت، نه تنها نتوانست شکافهای طبقاتی را ترمیم کند، بلکه در جهت منافع طبقات فرودست جامعه عمل نکرد و در عوض، بحرانهای سیاسی و اجتماعی را در تمام جوانب تعمیق بخشید و زمینه را برای پذیرش تغییرات بنیادین فراهم ساخت.
عوامل متعددی دستبهدست هم داده بودند تا بنیادهای این امپراتوری سترگ را تضعیف سازند. در حوزه اجتماعی، نابرابریها و فشارهای اقتصادی منجر به نارضایتی گستردهای گردیده بود. از منظر سیاسی، درگیریهای مستمر داخلی برای کسب و حفظ قدرت، ثبات حکومت مرکزی را به شدت متزلزل کرده بود. این تشنجها، همراه با هزینههای سنگین نظامی ناشی از برخوردهای فرسایشی و طولانیمدت با امپراتوری روم شرقی (بیزانس) در جبهه غرب، توان نظامی و اقتصادی دولت را به تحلیل میبرد. این ضعفهای مضاعف، شوراهای محلی و ایلات تابع را بیش از پیش مستعد شورش و عدم اطاعت میساخت.
علاوه بر آشفتگیهای ساختاری و سیاسی، اوضاع دینی و مذهبی نیز به مشکلات این دوره افزود. تعصبات مذهبی و گاهی سیاستهای دولت در قبال اقلیتهای دینی، انسجام اجتماعی را از میان میبرد و شکافهای بیشتری در پیکره جامعه ایجاد میکرد. مجموع این عوامل یعنی انباشت نارضایتیهای اجتماعی، بیثباتی سیاسی ناشی از نزاعهای اشرافی، فشار اقتصادی جنگها، و اختلافات مذهبی امپراتوری ساسانی را در آستانه فروپاشی قرار داد و به شکلگیری زمینههایی انجامید که در نهایت، در قرن هفتم میلادی، پذیرش قدرت نوظهور اعراب مسلمان را تسهیل و تسریع بخشید.