بیمار پرس

لغت نامه دهخدا

بیمارپرس. [ پ ُ ] ( نف مرکب ) پرسنده حال بیمار. عیادت گزار. عیادت کننده. ( یادداشت مؤلف ):
زرد گل بیمار گردد فاخته بیمارپرس
یاسمین ابدال گردد، خردما، زائر شود.منوچهری.آمد مسیح وار به بیمارپرس من
کازرده دید جان من از غصه لاَّم.خاقانی.

فرهنگ فارسی

پرسند. حال بیمار. عیادت گذار. عیادت کننده.

جمله سازی با بیمار پرس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دل به دنیا مده که نتوان داشت چشم بیمار پرسی از بیمار

💡 بگذر از نرگسش که نتوان داشت چشم بیمار پرسی از رنجور

💡 طعنهٔ بیمار پرس صعب‌تر از تب کاین عرض از گنجه نیست از وطن آورد

💡 ز رنجوری چه دلشادم! که تو بیمار پرس آیی ز صحت نیک رنجورم، که در صحت لقا بردی

💡 آمد مسیح‌وار به بیمار پرس من کازرده دید جان من از غصهٔ لام

طلعت پاشا یعنی چه؟
طلعت پاشا یعنی چه؟
سهید یعنی چه؟
سهید یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز