خون بست

لغت نامه دهخدا

خون بست. [ خوم ْ ب َ ] ( ص مرکب ) خون بر. آنچه موجب بند آمدن خون از زخمی شود از داروها. || ( اِ مرکب ) فدیه قتل. خونبها. دیه.

فرهنگ فارسی

خون بر آنچه موجب بند آمدن خون از زخمی شود از دارو ها.

جمله سازی با خون بست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جبینی سود و رنگ تهمت خون بست بر پایت به آیین ادب گستاخی رنگ حنا بنگر

💡 خون بست بر رخم جگر ار میهمان شوی پیش سگانت طعمه جگرهای بسته نه

💡 سه مینا خورده و از دست رفته زیادش قصه خون بست رفته

💡 آن ماه چارده که ز خون بست هاله اش آن آسمان که زخم بدن بد ستاره اش

💡 تو به تو گرچه درونم همه خون بست چو غنچه به شکایت ز تو با هیچ کسی لب نگشودم

💡 خون دل ریخت چشم مستش و این قتل خون بست برنمی‌دارد

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز