بحضرت
لغت نامه دهخدا
بحضرت. [ ب ِ ح َ رَ ت ِ ] ( حرف اضافه مرکب، ق مرکب ) ( از: ب + حضرت ). به حضور. به پیشگاه: پیغامبر به حضرت حق رفت. ( مجمل التواریخ والقصص ). || به پایتخت.
فرهنگ فارسی
به حضور به پیشگاه.
جمله سازی با بحضرت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نیازمندی من عرضه ده بحضرت یار چنانکه لایق این عهد استوار منست
💡 معشوق من، مسوز مرا بیش ازین، که من از جور تو بحضرت عشق آورم پناه
💡 غیر از صبا ز گلشن جان کیست تا برد هر صبحدم بحضرت جانان سلام ما
💡 ابوبكر بمدينه برگشت و بحضرت رسول (ص ) عرض كرد كه مرا از براى كارىاهل و لايق دانستى كه گردنها بسوى آن كشيده شده بود، چون پاره اى راه رفتم مرامعزول ساختى. پيغمبر(ص ) فرمود: من ترا معزول نساختم بلكه خدا ترامعزول ساخت.
💡 فقير گويد كه اين عبارت را نسبت دهند بحضرت اميرالمومنين عليه السلام و گويند كهبراى معاويه نوشت در جواب كاغذ او كه نوشته بود: (على قدرى و غلى قدرى ) واگر واقع داشته باشد عضدالدوله از آن مشرع فصاحت اخذ كرده
💡 زائران با قلبی پر از شوق و اشتیاق به سوی حرم مطهر حرکت کردند تا در برابر بارگاه مقدس، ادعیه و مناجاتهای خود را بحضرت ادا کنند.
💡 در متون کلاسیک ادبی، شاعران همواره با کلمات بسیار محترمانه و با تواضع فراوان، از دربار پادشاه و در پیشگاه عظمت او بحضرت سخن میگویند.
💡 ملاقات با آن شخصیت بزرگوار، تجربهای معنوی بود که باعث شد ما در حضور او و در برابر شکوه و ابهت وی، بحضرت احساس آرامش کنیم.