بیحاصلی
لغت نامه دهخدا
بیحاصلی. [ ص ِ ] ( حامص مرکب ) بیهودگی. بی نفعی:
چنین گفت یک ره به صاحبدلی
که عمرم تبه شد به بیحاصلی.سعدی.تملق حجاب است و بیحاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی.سعدی.عمر بگذشت به بیحاصلی و بلهوسی
ای پسر جام میم ده که به پیری برسی.حافظ.اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.حافظ.بیحاصلی نگر که شماریم مغتنم
از عمر آنچه صرف خور و خواب میشود.صائب.
فرهنگ فارسی
بیهودگی ٠ بی نفعی ٠
جمله سازی با بیحاصلی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یوز در معنی است خشم و بد دلی گربه حقد و کینه و بیحاصلی
💡 می کشم چون بید از بیحاصلی ها انفعال ورنه مجنون مرا از سنگ طفلان باک نیست
💡 دست بر هم سودن ما آبله آورد بار چونصدف بیحاصلیها نیزگوهر داشتهست
💡 بیحاصلی است حاصل سودای بار عشق اینست سود ما چه بود تا زیان ما
💡 آنکه او را هرچه حاصل شد بیغما دادعشق نیستش اکنون به جز بیحاصلی حاصل منم
💡 دامن بیحاصلی غبار ندارد رنگ حنا تهمتیست بر کف افسوس