بچگان

لغت نامه دهخدا

بچگان. [ ب َچ َ / چ ِ / ب َچ ْ چ َ / چ ِ ] ( اِ ) ج ِ بچه:
جهانا چنینی تو با بچگان
گهی مادری گاه مادندرا.رودکی.مرد سر خمش استوار بپوشد
تا بچگان از میان خم بنجوشد.منوچهری.ابر از هوا بر گل چکان مانند زنگی دایگان
در کام رومی بچگان پستان نور انداخته.خاقانی.- بچگان دیده؛ کنایه از قطره های اشک در چشم. ( ناظم الاطباء ).
- بچگان رز؛ شاخه های نورسته رز. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به بچه شود.

فرهنگ فارسی

جمع بچه.

جمله سازی با بچگان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زادی ز مام خود، به یکی رودهٔ دراز بک بچگان رده شده در آن درازنا

💡 حوری نسبانی همه چون سرو قباپوش غلمان بچگانی همه چون ماه‌کله‌دار

💡 مادران بچگان برون انداختند تا همه ناله و نفیر افراختند

💡 زده زانو بنفشه پیش سوسن چو هندو بچگان پیش برهمن

💡 رفت آن که مصلا به کتف داشتم، اکنون بازیچه گه مغ بچگان شد سر و دوشم