تماشا کنان

لغت نامه دهخدا

تماشاکنان. [ ت َ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال تماشا. در حال نظاره:
مثال ملک چو باغی است پرشکوفه و گل
تو شادمانه تماشاکنان بباغ درآی.فرخی.تماشاکنان گرد خیمه بگشت
چو سروی چمان بر کنار چمن.فرخی.نماز شام همه نیکوان به عید شدند
طرب کنان و تماشاکنان و خندان لب.فرخی.به باغی تماشاکنان میل کرد
درون رفت تا رخ بشوید ز گرد.اسدی.گو پهلوان را تماشاکنان
زشادی همی بود خنده زنان.اسدی.تماشاکنان رفت از آن مرحله
عنان کرد بر صید صحرا یله.نظامی.در آن بریه پر لاله و اقحوان تماشاکنان و شکارزنان می آمد.( تاریخ غازانی ص 147 ).

فرهنگ فارسی

در حال تماشا. در حال نظاره.

جمله سازی با تماشا کنان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تماشا کنان رفت از آن مرحله عنان کرد بر صید صحرا یله

💡 نماز شام همه نیکوان به عید شدند طرب کنان و تماشا کنان و خندان لب

💡 شب و روز با باده و بانگ رود تماشا کنان زیر چرخ کبود

💡 تماشا کنان بر لب قُلْزُمی نه در موج طوفان، از آن بی غمی

💡 تماشا کنان درگذر سوی کشت دل خلق برکن زحور و بهشت

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز