بهیمی

لغت نامه دهخدا

بهیمی. [ب َ می ی ] ( ص نسبی ) منسوب به بهیمه که بمعنی چارپایه است. ( از غیاث ) ( از آنندراج ). منسوب به بهیمه. حیوانی. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ):
بر لذت بهیمی چون فتنه گشته ای
بس کرده ای بدان که حکیمت بود لقب.ناصرخسرو.و از عادت بهیمی و طبیعت سبعی امتناع نمی نمود. ( سندبادنامه ص 114 ).
پای بگشا از این بهیمی سم
سر برون آر از این سفالی خم.نظامی.

فرهنگ عمید

حیوانی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به بهیمه حیوانی.

جمله سازی با بهیمی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شود پالوده از طبع بهیمی به دست آرد کتبهای حکیمی

💡 گر نه به دست نفس بهیمی اسیرمی بر کاینات عالم هستی امیرمی

💡 پای بگشای ازین بهیمی سُم سر برون آر ازین سفالین خم

💡 بر لذت بهیمی چون فتنه گشته‌ای بس کرده‌ای بدانکه حکیمت بود لقب

💡 پس این پنج حس آدمی را داده‌اند و او را از عالمهای دیگر بواسطه آلات دیگر بهایم ندارند برخورداری نهاده‌اند اگر بکلی بتمتع عالم بهیمی مشغول شود بکلی از عالمهای دیگر بازماند چون بهایم باشد و بدتر.

💡 کجاست نفس بهیمی و چیست عقل شریف کجاست روح که از تن رود چو ربزد خون‌؟

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز