لغت نامه دهخدا
بهم بستن. [ ب ِ هََ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بهم بستن دو چیز یا زیاده از آن. ( آنندراج ). || دارا شدن. بهم زدن مالی. سرمایه بهم بستن: پول و پله ای بهم بست. ( یادداشت بخط مؤلف ).
بهم بستن. [ ب ِ هََ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بهم بستن دو چیز یا زیاده از آن. ( آنندراج ). || دارا شدن. بهم زدن مالی. سرمایه بهم بستن: پول و پله ای بهم بست. ( یادداشت بخط مؤلف ).
بهم بستن دو چیز یا زیاده از آن ٠ یا دارا شدن ٠ بهم زدن مالی ٠ سرمایه بهم بستن پول و پل. بهم بست ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 علاج چشم خودبین نیست جز مژگان بهم بستن چو آیینه نمد را پنبهٔ این داغکلفتکن