بخسی

لغت نامه دهخدا

بخسی. [ ب َ ] ( ص ) پژمرده. ( برهان قاطع )( آنندراج ). پژمرده و منقبض. ( ناظم الاطباء ). || گداخته. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). گداخته شده. ( آنندراج ). || از عربی ) بی آب حاصل آمده. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). کشت بی آب حاصل داده. ( ناظم الاطباء ). دیمی. دیم. ( یادداشت مؤلف ):
تو کشتمند جهانی ز داس مرگ بترس
کنون که زرد شدستی چو گندم بخسی.ناصرخسرو ( از فرهنگ شعوری ).و رجوع به ماده بعد شود.
بخسی. [ ب َ ] ( ع ص نسبی ) آب ناداده. || کشت بی نیاز از آب دادن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). خلاف مسقی. ( از اقرب الموارد ). ج، بخوس. || محصولی که از مردم بازارنشین ستانند. || آنچه عشاران بعد گرفتن صدقه بحیله مزد گیرند. ( منتهی الارب ). و رجوع به بخس و منتهی الارب شود.

فرهنگ فارسی

آب ناداده یا کشت بی نیاز از آب دادن.

جمله سازی با بخسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ایپکس دوتایی بخسی از مسیر مسابقه است که پیچی با راستای موافق بلافاصله پس از پیچ دیگری قرار گیرد.

💡 سر این را نکرد فهم کسی راز شاهان کجا رسد بخسی

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز