لغت نامه دهخدا
بی کار گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بی کار شدن. || بی کار شغل گردیدن. رجوع به ترکیبات بی کار شود.
بی کار گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بی کار شدن. || بی کار شغل گردیدن. رجوع به ترکیبات بی کار شود.
بی کار شدن. یا بی کار شغل گردیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با آن که چنین است مشو غرّه به حسنش بی کار چرا باشی مگذار چنانش
💡 بدین جای بی کار بودن چه سود که بود آن که با کوه رزم آزمود
💡 یک زمان بی کار نتوانی نشست تا بدی یا نیکیی از تو نجست
💡 هنوز بر پیِ دل می روم ز بی کاری بدان امید که روزی به کار باز آید
💡 کردی تدبیر تو ولیک همه بد گفتی لیکن سرود یافه و بی کار
💡 منم بی یار وز دردم بسی یار منم بی کار وز عشقم بسی کار