بی کار گشتن

مترادف‌ها

بیکار شدن، بیکار ماندن

متضادها

مشغول شدن

لغت نامه دهخدا

بی کار گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بی کار شدن. || بی کار شغل گردیدن. رجوع به ترکیبات بی کار شود.

فرهنگ فارسی

بی کار شدن. یا بی کار شغل گردیدن.

جمله سازی با بی کار گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 با آن که چنین است مشو غرّه به حسنش بی کار چرا باشی مگذار چنانش

💡 بدین جای بی کار بودن چه سود که بود آن که با کوه رزم آزمود

💡 یک زمان بی کار نتوانی نشست تا بدی یا نیکیی از تو نجست

💡 هنوز بر پیِ دل می روم ز بی کاری بدان امید که روزی به کار باز آید

💡 کردی تدبیر تو ولیک همه بد گفتی لیکن سرود یافه و بی کار

💡 منم بی یار وز دردم بسی یار منم بی کار وز عشقم بسی کار

💡 بی کار گشتن پس از سال‌ها خدمت مستمر در یک سازمان، می‌تواند فشار روانی بسیار شدیدی بر سلامت روان و عزت نفس افراد وارد کند.

💡 بسیاری از دانشجویان پس از فارغ‌التحصیلی، با ترس از بی کار گشتن در بازار کار پر رقابت، تلاش می‌کنند مهارت‌های خود را سریع‌تر ارتقا دهند.

💡 بی کار گشتن ناگهانی به دلیل تغییرات تکنولوژیک، یکی از چالش‌های بزرگ جوامع مدرن است که نیازمند بازنگری در سیستم‌های آموزشی و شغلی می‌باشد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران