بدگر
لغت نامه دهخدا
بدگر. [ ب َ گ َ ] ( ص مرکب ) بدکننده. بدکار:
هر که او بدگر است و بدکار است
گر چه زنده ست کم ز مردار است.سنایی.مکن بد میامیزبا بدگران
ز بد کردن بدگران کن کران.شمسی ( یوسف و زلیخا ).و رجوع به بدگری شود.
جمله سازی با بدگر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 هر دم بدگر جلوه بنمود رخ خود را از عشوه گوناگون غارتگر دلها شد
💡 چندان غم و اندوه فراز آمده در دل کاندوده شده انده و غم یک بدگر بر
💡 چون به رقص آیند مستان و کمان بر هم شکند چشم بدگر تیز بیند، تیربارانش کنیم
💡 هر روز بدیگر ره و هر شب بدگر جای هر پی بدگر منزل و هر دم بدگر رای
💡 تا بسته بود چون کرهٔ خاک بدگران چون باز شد چو گنبد گردون خرام کرد
💡 از روز ازل، حکم تو جاری بعناصر؛ و آمیخته از حکمتشان، یک بدگر بر