غمزگان

لغت نامه دهخدا

غمزگان. [ غ َ زَ ] ( اِ ) ج ِ غَمزه. رجوع به غمزه شود. این جمع بر خلاف قیاس است چه اسم معنی را معمولاً با «ها» جمع بندند و نظیر این است الفاظ سخنان و گناهان و غیره:
سروست و کوه سیمین جز یک میانش سوزن
حصن است جان عاشق وز غمزگانش بلکن.بوالمثل.غمزگانت قصد کین دارند وز من درغمت
سایه ای مانده ست بوک این کین ز پیراهن کشند.خاقانی.

جمله سازی با غمزگان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فغان از آن دو سیه زلف و غمزگان که همی بدین زره ببری و بدان ز ره ببری

💡 می از چشمت خورم وز غمزگان زخم عجب نیشی مرا دادی پس از نوش

💡 نرگس مستش آسمان سفته به تیر غمزگان سنبل هندویش به جان رفته به سایه گله

💡 نرگس نرگس آسمان سفته به تیر غمزگان سنبل هندویش جهان رفته به سایه کله

💡 گر پشت یابد از رخ تو لاله بشکفد وز بیم غمزگان تو نرگس بپژمرد

نمایان یعنی چه؟
نمایان یعنی چه؟
کردار یعنی چه؟
کردار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز