دریخ
لغت نامه دهخدا
دریخ. [ دَ / دِ ] ( اِ ) دریغ. به معنی دریغ است. ( از لسان العجم شعوری ج 1 ورق 435 ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به دریغ شود.
- دریخ آمدن؛ دریغ آمدن. افسوس خوردن:
درختی که باشد نموش ز بیخ
ببریدنش در دل آید دریخ.میرنظامی ( از لسان العجم ج 1 ورق 435 ).- دریخ داشتن؛ کوتاهی کردن و دریغ نمودن:
پری رویی نباشدچون کمالش
همی دارد دریخ از من جمالش.میرنظامی ( از لسان العجم ج 1 ورق 409 ).رجوع به دریغ شود.
جمله سازی با دریخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند ازودایه چو خر دریخ فرو ماند