خوب گوی

لغت نامه دهخدا

خوب گوی. ( نف مرکب ) سخن خوب گوینده. شیرین زبان. خوش مقال. خوش سخن. خوبگو:
سپهبد چنین دادپاسخ بدوی
که ای شاه نیک اختر خوبگوی.فردوسی.چنین گفت خودکامه بیژن بدوی
که من ای فرستاده خوبگوی.فردوسی.فرستاده یی را بنزدیک اوی
سرافراز و بادانش و خوبگوی.فردوسی.کسی که ژاژ دراید بدرگهی نشود
که خوب گویان آنجا شوند کندزبان.فرخی.

فرهنگ فارسی

سخن خوب گوینده شیرین زبان

جمله سازی با خوب گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چنین داد پاسخ برهمن بدوی که ای مرد با دانش و خوب گوی

💡 چون حدیث خوب گویی با فقیر به بود زآنَش که پوشانی حریر

💡 اگر خوب گویی بیا و بگو وگر بد، ز گفتن برو لب بشو

💡 سخا و سخن جان محض‌ست ایرا که از خوب گویی و از خوشخویی

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز