جان شیرین
متضادها
جان تلخ
لغت نامه دهخدا
جان شیرین. [ ن ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) جان خوش. جان عزیز:
گر یکی زین چهار شد غالب
جان شیرین برآید از قالب.سعدی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
جان عزیز
جمله سازی با جان شیرین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به سودای لب شیرین چو فرهاد نباید جان شیرین داد بر باد
💡 ای که روزی میکنی چندین طلب جان شیرین جوی و نور دین طلب
💡 جان شیرین بر بساط عاشقی بی تلخئی در هوای مهر جانان پاکبازی کن بباز
💡 شکر را بر جان شیرین صورتی کردم بدیع پیش ایزد برد خواهم صورتش روز شمار
💡 جان شیرین به همه حال بباید دادن خاصه با درد تو،کانا حسن و اولا باشد
💡 به صورت گرچه تلخی میفزایی نهانم کام جان شیرین نمایی
💡 او با نگاهی که سرشار از محبت و مهربانی بیکران بود، به چشمان جان شیرین خود خیره شد و در دل آرزو کرد که او همیشه سلامت باشد.
💡 در آن شبهای سرد و یخبندان زمستانی، یاد و خاطرهی آن جان شیرین همواره مانند گرمایی در قلب من میدرخشید و تنهایی را از من دور میکرد.
💡 شاعر با بیانی بسیار لطیف و زبانی شاعرانه، از زیباییهای جان شیرین معشوق خود در میان سطور قصیدهای پر از احساس و سوز و گداز یاد کرد.