لغت نامه دهخدا
تیزتگی. [ تی ت َ ] ( حامص مرکب ) تیزتکی. سرعت. تندروی. عمل تیزتگ:
دی که ز پیش تو به نخجیر شد
تیزتگی کرد و عدم گیر شد.نظامی.تیزتگی پیشه آتش بود
بازنمانی ز تک، آن خوش بود.نظامی.رجوع به تیزتگ و تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیزتگی. [ تی ت َ ] ( حامص مرکب ) تیزتکی. سرعت. تندروی. عمل تیزتگ:
دی که ز پیش تو به نخجیر شد
تیزتگی کرد و عدم گیر شد.نظامی.تیزتگی پیشه آتش بود
بازنمانی ز تک، آن خوش بود.نظامی.رجوع به تیزتگ و تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر در شاه دید شیر سگی سگ نگویم پلنگ تیزتگی