بی سنگی

لغت نامه دهخدا

بی سنگی. [ س َ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی سنگ. سبکی. جلفی. بی وقاری. جلافت.عدم رزانت. بی متانتی. ( یادداشت مؤلف ):
ور ز بی سنگی سرّ دل خود کشف کند
در زمان زیر و زبر سنگ شود همچو کشف.سوزنی.نیست در شهر سست فرهنگی
هیچ عیبی بتر ز بی سنگی.اوحدی.رجوع به سنگ شود.

فرهنگ فارسی

حالت و کیفیت بی سنگ

جمله سازی با بی سنگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون اب سرین تو چرا لرزانست؟ من کوه ندیده ام بدین بی سنگی

💡 اگرچه روی زمین نیلی از گرانی توست چو برگ کاه به میزان عقل بی سنگی

💡 ز بی سنگی به خشت گور شد، کارم، هنوز ای دل بنا و عهد و پیمان ترا محکم نمی بیند

💡 در چندین سنگها در این که که منم از بی سنگی گوز به دندان شکنم

💡 صوفی ار جام لبت بیند و در کنج حضور نشکند شیشه سالوسة زهی بی سنگی