بی خویش

لغت نامه دهخدا

بی خویش. [ خوی / خی ] ( ص مرکب ) بی خویشتن. ( فرهنگ جهانگیری ) ( از آنندراج ). بی خود. مغمی علیه. ( یادداشت مؤلف ). بیخود و بیهوش. ( برهان ) ( غیاث ) ( آنندراج ). || از خود بیخود. بی توان. بی تاب: روزی دو سه برآمد این زن خیره گشت از نوحه و ناتوان و بی خویش ببود. ( مجمل التواریخ ). || شوریده و دیوانه. ( ناظم الاطباء ):
مانده آن همره گرو در پیش او
خون روان شد از دل بیخویش او.مولوی.|| بی محبت. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

خارج شده از حالت طبیعی خود و فانی شده در معشوق.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بیخود بیهوش.

جمله سازی با بی خویش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر هوای عشق داری خویش را بی خویش کن کآشنای عشق او جز عاشقی بی خویش نیست

💡 مستی و مستتر شو بی‌زیر و بی‌زبر شو بی خویش و بی‌خبر شو خود از خبر چه آید

💡 عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست

💡 باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد با که گویم که چه پیشِ من بی خویش آمد

💡 چون همه بی خویش و با خویش آمدند در بقا بعد از فنا پیش آمدند

💡 جمله را سیلاب لعنت پیش کرد تا مرا هم مسخ و هم بی خویش کرد

قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز