لغت نامه دهخدا
اسلاس. [ اِ ] ( ع مص ) اسلاس نخله؛ رفتن بیخ شاخ خرمابن: اسلست النخلة. ( منتهی الارب ). و در تاج العروس آمده است: و سلست النخلة کفرح؛ ذهب کربها. عن ابن عباد؛ کاسلست فهی سلاس. هکذا فی سائر النسخ و فی العباب و الذی فی التکملة واللسان فهی مسلس فیها و فی الناقة و الذی یظهر بعد التأمل ان النخلة سلس اذا تناثر منها البسر و مسلاس اذا کانت من عادتها ذلک و قد مرت لها نظائر فی مواضع متعددة. || اسلاس ناقه؛ بچه ناتمام افکندن شتر ماده: اسلست الناقة. ( منتهی الارب ).
اسلاس. [ اَ س َل ْ لا ] ( اِ ) تاریکی. ( دزی ج 1 ص 23 ).