بدنشان

لغت نامه دهخدا

بدنشان. [ ب َ ن ِ ] ( ص مرکب ) بدکار. دارای عیب. ( از ولف ). بدکار و پست. ( ناظم الاطباء ). بدصفت. ( یادداشت مؤلف ):
نباید که آن ریمن بدنشان
زند رای با نامور سرکشان.فردوسی.بد که گوید زو مگر بدنیتی
بدخصال و بدفعال و بدنشان.فرخی.شیعت مایندری ای بدنشان
شاید اگر دشمن دختندری.ناصرخسرو. || زبون. ( ناظم الاطباء ). عاجز. درمانده. فرومانده:
که آواره بدنشان رستم است
که از روزشادیش بهره کم است.فردوسی.هر که ریزد سیم و زر جوید ثواب
بدنشان و بیهش و شوم اختر است.ناصرخسرو.و رجوع به نشان شود.

فرهنگ عمید

۱. دارای صفات بد.
۲. بداصل.
۳. بدکار.
۴. فرومایه.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - بد کار بد کردار. ۲ - زبون پست.

جمله سازی با بدنشان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو ای بدنشان چارهٔ خویش ساز که آمد زمانت به تنگی فراز

💡 بدو گفت بهرام کای بدنشان چرا تاختی باره چون بیهشان

💡 اگر روى گردانان از من مى دانستند كه من چگونه به آنان مشتاقم و در انتظار توبه وبازگشت آنانم هر آينه از شوق جان مى سپردند و بندهاى بدنشان از هم گسيخته مى شد.

💡 خودشان را پاكيزه مى كردند، موهاى بدنشان را مى ستردند، انگار كه خود را براى يكجشن و مهمانى آماده مى كنند.

💡 اندازه‌گرایی یا تبعیض بر اساس اندازه، ایدهٔ تعصب مردم روی اندازه و سایز بدنشان است.

💡 توای بدنشان مرد، کارت چه بود؟ چه کردی چو لشگر نبرد آزمود؟

اندر یعنی چه؟
اندر یعنی چه؟
فاک یعنی چه؟
فاک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز