لغت نامه دهخدا
تهجع. [ ت َهََ ج ْ ج ُ ] ( ع مص ) به خواب رفتن. ( ناظم الاطباء ).
تهجع. [ ت َ ج َ ] ( ع ص ) طریق تهجع؛ راه گشاده. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
تهجع. [ ت َهََ ج ْ ج ُ ] ( ع مص ) به خواب رفتن. ( ناظم الاطباء ).
تهجع. [ ت َ ج َ ] ( ع ص ) طریق تهجع؛ راه گشاده. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
طریق تهجع راه گشاده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون لیفون از قدوم سلطان آگاهی دادند چون تشنه به آب زلال از سر اجلال استقبال کرد و چون نظر بر چتر مبارک انداخت پیاده شد و در اغراز سلطان همه تن زبان گشت سلطان را یک ماه آنجا و از آنجا روی بابلستان نهاد ملک غیاث الدین طغرلشاه پسر قلیچ ارسلان در بندگی و خدمت شرایط اخوت به رعایت رسانید و قاضی واقعه شهر را در خلأ احضار کرد و اقرار فرمود که ملک بابلستان و توابع چنانکه پدر بض ارزانس داشته بود که طغرلشاه هم اقرار کردم که ملک خداوند و برادرم سلطان غیاث الدین کیخسرو است و وصک را در بزم علم به خدمت سلطان نهاد سلطان گفت: که قبول کردیم و باز بدو بخشیدیم بگواهی حاضران بعد از چند روز عزم ملطیه کرد چون ملک معزالدین قیصر شاه را اعلام کردند به ضیافت و استقبال مشغول شد و با جملهٔ خویشان و اتباع پذیره رفت و چون از دور سلطان را بدید پیاده شد و بدست بوس شتافت و عذر برادر و اجلاء او از ممالک و خلو سریر سلطنت زا فروابهت سلطان درخواست و تهجع و تلهف نمود و به تعظیم تمام در شهر درآورد و سراء سلطنت را با جمله اسباب بیوتات در تصرف نواب و حجاب سلطان بازگذاشت و هر روز بنوعی از انواع ابداع نیکو بندگی مینمود.