لغت نامه دهخدا
سطخر. [ س ِ طَ ] ( اِخ ) ستخر. استخر. اسطخر. اصطخر. صطخر. صطرخ:
که بر آستان بوسی بارگاه
ز تخت سطخر آمدم نزد شاه.نظامی.رجوع به هریک از کلمات فوق شود.
سطخر. [ س ِ طَ ] ( اِخ ) ستخر. استخر. اسطخر. اصطخر. صطخر. صطرخ:
که بر آستان بوسی بارگاه
ز تخت سطخر آمدم نزد شاه.نظامی.رجوع به هریک از کلمات فوق شود.
ستخر استخر. اسطخر. اصطخر. صطخر. صطرخ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او بتخت ملک ایران بر نشیند در سطخر کهترین فرزند خود را مهتر آران کند